#اعترافات_ذهن_خطرناک_من

:: #اعترافات_ذهن_خطرناک_من


بابام یه جمله ی معروفی درباره من داره که میگه : «این (اینجانب) طاقت شکست نداره!»

هرچند من سعی می کنم همیشه بگم این جمله غلطه و من می تونم آدم خیلی شجاع و محکمی باشم اما تو کنج ترین گوشه ی ذهنم یه صدایی هست که با این حرف موافقت می کنه و وقتی من انکار می کنم خاطره ها رو به نمایش می ذاره تا دیگه ادامه ندم.

مثلا من دوبار امتحان رانندگی دادم. بار اول تو دنده عقب سرعت گرفتم و برای اینکه کمش کنم با بد گرفتن کلاژ بدتر ماشین و خاموش کردم و رد شدم. یادمه وقتی رسیدم خونه بقیه هنوز خواب بودن (امتحان شهر کله سحره. نصفه شب باید بری دم آموزشگاه تا بهت وقتی افسر هنوز خوش اخلاقه نوبت  برسه!) وقتی شنیدن خواستن با شوخی و خنده من و نرم کنن اما من خیلی جدی و عصبانی توپخونه رو روشن کردم و یه دور همه رو از دم توپ گذروندم تا چهره خانواده صبح اول صبح بره تو هم و دوباره این جمله که: «تو چرا جنبه شکست نداری؟! دنیا که به آخر نرسیده!» من اما، رفتم تا یه دوش آب گرم یکم اعصابم و آروم کنه و یادمه همون جا بخاطر این حس بد زدم زیر گریه!

این فقط یه نمونه اش بود...یادم میاد که بارها و بارها ترس از باخت و شکست جلوی همه فلجم میکرد انقدر که حتی ساعت هشت شب مادر گرام و می بردم تو بیابون به هوای کار واجب و پیدا کردن یه تالار اندیشه تا از عذاب مسابقه دادن جلوی کسایی که نمی شناختم نجات پیدا کنم و انقدر این ترس به من غلبه داشت که برام مهم نبود تمام ساعت هایی که تمرین کردم و هدر بدم.

تو مدرسه و سرکلاس من اونی بودم که جواب پرسشای معلم و زیر لب می داد و وقتی یه سوال پرسیده می شد، پاسخ، ناخودآگاه در کسری از ثانیه به ذهنش می رسید. اما از ترس غلط بودن لب می بستم تا بعد از دو دقیقه دوستی پیدا بشه که بلاخره به ذهنش برسه و حاضرجوابی اش(!) انقدر قابل تحسین بود که بیشتر موقعیت ها با تشویق همراه میشد. یادمه که بعد از هر اتفاقی ازین دست تو دلم می گفتم: لعنتی! این تشویق مال من بود! اونم دو دقیقه پیش!! و هردفعه می گفتم دفعه ی بعد نوبت منه. اما دفعه ی بعدی درکار نبود. اگر هم بود باز این حس لعنتی مانع میشد.

هرچی بیشتر گذشت تو مورد دوم کارآزموده تر شدم تا جایی که سر اولین جلسه شیمی پیش دانشگاهی سومین یا چهارمین دقیق یادم نیست سوال استاد خطاب به من بود: دخترم اسمت چیه؟ خیلی خوب جواب میدی!

اما ترس از مسابقه هنوز به قوت خودش باقی بود. وقتی صحبت از ارائه میشد من جزو مسلط ترین ها بودم اما همیشه می ترسیدم ازین که به توانایی های دیگه ام اتکا کنم. ناگفته نماند که این ترس بعد ها حتی قابلیت اولمم ازم گرفت!

تنها جایی که فکر نمی کردم یه روزی ترس از شکست توش من و از پا دربیاره شکست تو بازی آدم بزرگا بود. فهمیدن اینکه یه راه طولانی و پرخطر و اشتباه اومدم و حالا باید برگردم. باید دوباره برگردم از اول تا شاید یه روزی دوباره بتونم راه و پیدا کنم. هرچند که فکر نمی کنم آدم ها مخصوصا از نوع بزرگشون -  فرصت دوباره شروع کردن و داشته باشن. برام سخته که به همه ی کلمه های قبل، اصلِ کلمه رو اضافه کنم. پس شاید بهتر باشه اینجا بیارم تا خودتون جمله رو دوباره بسازید: "احساسی"

شاید این مطلب به نظر درد دل بیاد اما حرف اصلی اینه: من آدمیم که یه عمر از ترس باخت شروع نکردم. خیلی چیزارو...

اما منِ ترسو از ترس بازنده شدن، از ترس شکست، ماه ها بازی کردم...افتادم و بلند شدم. خراب شدم و دوباره خودم و ساختم..

و تازه فهمیدم همیشه ترس از حضور تو میدون منعت نمی کنه. گاهی اوقات ترس باعث قدرتت میشه. طاقتت و می بره بالا، طوری که هیچ وقت تو خودت نمیدیدی که به اینجا برسی!

شاید با خودتون فکر کنید این ترس خوبه..اما این از اولی هم خطرناک تره. این همون خوره ایه که تا به خودتون میاید می بینید ازتون چیزی باقی نذاشته...یهو به خودتون نگاه می کنید و به جای اون کسی که همیشه می شناختین یه صورتک پژمرده بهتون زل زده و چشماش مدام پر و خالی میشه.

ترس ...این ترس لعنتی هیچ جا خوب نیست..نه تو گریز و نه تو پای بندی...

اگر به عقب برگردم...اگر روز اول به من بگن بین همه ی ویژگی ها فقط یکی رو بردار..من شجاعت و گلچین می کنم.

 تا ایندفعه، اگر از جایی دوری می کنم بخاطر ترس از باخت نباشه. اگر جایی می مونم فکر تموم شدن و باختن دست و پامو نلرزونه..شجاعانه بمونم...شجاعانه پا به میدون بذارم. و اگر جایی که خدا اون جارو نصیب گرگ بیابون هم نکنه فهمیدم دیگه جای موندن نیست با شجاعت پامو از معرکه بیرون بذارم و دووم بیارم...حتی اگر به قیمت از دست دادن باشه. چون فرقی نداره که چه چیزی و داشته باشی. وقتی شجاعتِ نگه داشتن یا ترک کردن اش رو تو لحظه ی درست نداری، بازنده ای! حتی اگه به ظاهر نبازی...

پ.ن: فکر کنم جواب اینکه چرا من گریفندور و انتخاب کردم و گریفندور هم من و، مشخص شد! :دی

+ تا چه پیش آید برای من، نمی دانم هنوز...

منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#اعترافات_ذهن_خطرناک_من
برچسب ها : جایی ,شکست ,شاید ,خودتون ,جمله ,پیدا

#منِ او#

:: #منِ او#

بار اولیه که تو دانشگاه دارم می نویسم...باورتون میشه...چهارساله تو این ماتمکده ام و این بار اوله که در کلبه مو این جا باز می کنم...حس زیرنویس شبکه خبر و میده وقتی بین یه عالمه خبرای کسل کننده خیلی ناگهانی تیتر قرمز «خبر فوری» خودنمایی می کنه و رخوت و از سر همه می بره...
باید با یه نفر حرف بزنم که خیلی وقت پیش یه گوشه همین جا خونه نشینش کردم!

-  اون یه نفر مرد...برو با بقیه حرف بزن!
-  می دونم که می دونی چی شده...
-  آره باز گند زدی اومدی سراغ من جمعت کنم!
-  این بار یکم فرق داره..اومدم جمعم کنی...اما یه خواسته ی مهم تری دارم!
-  چی؟
- ...برگرد..اومدم دنبالت که برت گردونم...
-  چی شد؟ خوردی تو دیوار؟ بازم خوردی؟
- میشه طعنه نزنی؟
- نه!
-  باشه...لااقل میشه هیچی نپرسی؟ فقط برگرد...
-
...
 -  بهت احتیاج دارم...بند بند وجودم بهت احتیاج داره...این دفعه تنهات نمی ذارم...
- تو خائنی.
- آره...ولی تو می دونی که چرا دارم می گم این بار فرق داره. بلند شو..ازون  گوشه دربیا...بیا یه بار دیگه کمکم کن...بذار مثل قبل یکی بشیم.
-  تو چقدر باید پیش بری تا بفهمی بدون من نمی تونی...ضعیفِ بدبختِ ساده دل!
-  نه بیشتر ازین...حالا برمی گردی؟
- اگه از خودت یکم جنم نشون بدی چرا که نه!
-   (:
-  این یادت باشه، من بدون تو هیچی نیستم...چون فقط با تو می تونم هست باشم. اما بدون تو هیچ حسی هم ندارم! تو بدون من هنوز هستی...خوبم هستی...اما امون از وقتی که به من احتیاج داشته باشی و نباشم...اون لحظه آرزو می کنی کاش هیچ وقت تو دنیا نبودی...
-  نبودی و آرزو کردم...
-  پس لب و لوچه تو جمع کن..برو شومینه رو روشن کن و بیا...می بینی که الان هستم...

+

پ.ن: گاهی به این فکر می کنم که همه ی ما مثل اسمیگل به یه گالوم احتیاج داریم...حتی اگه بخاطرش کارمون به کوه هلاکت کشیده بشه! هیچ کس نمی تونه این ادعارو رد کنه که گالوم همون کسی بود که اسمیگل و تو دخمه های تنگ و تاریک و سرد زنده نگه داشت! با این وجود اوضاع همیشه انقدر رقت آور و منزجر کننده نیست...منظور بودن گالومه...نه سر کردن با وسوسه Precious !

منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#منِ او#
برچسب ها : احتیاج ,میشه

#ای زندگی! بردار دست از امتحانم..!*#

:: #ای زندگی! بردار دست از امتحانم..!*#



بانو چیکا الان در وضعیت بدی گیر افتاده!

دو تا کتاب دستشه که هردو شون جالب ان و یکی و بشدت دوست داره که بخونه،

هنوز پنج تا امتحان دیگه تا آخر دی ماه داره،

با اجازه تون نزدیک چهار عدد پروژه و گزارش ناقابل هم داره که باید تا هفته ی آخر امتحانا و بلکم خود امتحانا تحویل بده!

و بماند که روزهای قبل به جای برگه امتحان یک اثر کاملا(!) هنری(!!) تحویل داده و طاقت جواب هیچ کدومم نداره!

کنار همه ی اینا کارهای جانبی مثل زبان و کنکور( بله حتی با این سطح از تلاش می خواد کنکورم بده!) و کسب درآمد و الخ هم تلنبار شدند...

این شش خط بالا شرح کوچکی از مصیبت کسی است که هوس نویسندگی هم بدجوووور زده به سرش و محض رضای خدا یه جا می خواد که بنویسه...یه وقتی...اما دریغ!

احساس می کنم الان در یکی از نخستین مقاطع بسیار تنگ زندگیمم که چون قبلش تا این حد تجربه اش نکرده بودم قشنگ داره کنسرو ام می کنه!

حالا اگه دوام آوردم و رفتم به بخش بزرگ تر این مقطع و یه جایی واسه نشستن و نفس کشیدن پیدا کردم میام براتون می گم که اگر در این شرایط گیر کردید فقط یه کار کنید: «تا می تونید وسط اون گرفتاریا خووووب زندگی کنید...گرفتاریا میره..سختیا می گذره، اما شما یادتون می مونه که حتی اون وسط هم بستنی شکلاتی تون و خوردین، کتابتون و خوندین، بیرون تون و رفتین...چه بسا اون خاطره شیرین تر باشه..» 

حالا عجالتا از چیکا این و داشته باشید که شرلوک دوستا(!) اپیزود جدید مبارک :)


 

++ این دوستِ عزیزمون ظاهرا طی یک استراحت سرراهی از کالسکه بابانوئل جا مونده و چون جی پی اس نداشته اشتباهی سر از جنگلای آمازون در آورده..از یابنده تقاضا میشه که پیداش کرد یه جی پی اس بده بهش و راهیش کنه خونه اش..ایشالا سال بعد دیگه ! K



+غزل، شیرین، معصومه: با شما هم می خوام برم بیرون :/ 

یه قرار بذارید...

 

پ.ن: به آدما وقتی زیاد پرحرفی می کنند زیاد توجه کنید، چون یا یه خوشحالی بزرگی دارن یا یه ناراحتی بزرگ که پشت این همه حرف یا می خوان بروز بدن یا مخفی اش کنن...در هر دوحال به توجهتون نیازمندند! :)


+

اون الخ بالا درش کلی چیزای مهم گنجیده که دغدغه های اساسی نویسنده شوریده اس...گفتم که به سه تا حرفش نگاش نکنید بگشید خب اینم که الخِ..! شاید یه روزی تصمیم گرفتم در صندوقچه اسرار و باز کنم!

++

این شعر و خیلی دوست می داریم:

 

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

رؤیا ببارد

دختران برقصند

قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایم!

 

سیدعلی صالحی

* شعر از فاضل نظری ِ ...اینم وضع ماست! K


منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#ای زندگی! بردار دست از امتحانم..!*#
برچسب ها :

#Dream#

:: #Dream#


اول، سلام. J

دوم خوبم...بد نیستم...نمی دونم!!

سوم...خیر..بنده خواب زمستونی نرفتم...بلکه یه مدت مدیدی هی اومدم بنویسم ولی یا حوصله اش نبود یا چیز خاص و دندون گیری به ذهنم نمی رسید... یه جورایی همون طلسم معروف دچارم کرده بود...انگشتام ذق ذق نمی کردن..بی خیال..اگه بخوام ادامه بدم میشم عین مادربزرگ گرامم که به یه زن عرب گیر داده بود و ناله می کرد که پاش چی شده و چرا درد می کنه!!! حالا این بماند که اون بنده خدا یک کلمه هم از حرفاش نمی فهمید و از روی دستاش که پاهاش و می مالید یه حدسایی زده بود اما با یه حس همدردی عمیقی بهش نگاه می کرد که انگار مامانشه که داره از جفای زمانه گله می کنه و...

یعنی من و نگیرین یه بند... :|||

اصن دلم می خواست این و تعریف کنم..گیر کرده بود اینجای گلوم (کجا؟!)...بهرحال رفع شد...خلاصه که منم نمی خوام مثل مادربزرگم به شمایی که یک کلمه از حرفام نمی فهمین (توهین نشه چون کلا از اول در جریان نبودین) شرح مصیبت بدم...

 

حقیقت نمی دونم باید از چی بنویسم...یعنی درعین اینکه حرف زیاد دارم ولی حرفم نمیاد! به جاش دلم می خواد در اتاق و ببندم برم تو تخت و خودم و پتو پیچ کنم...یه نوشیدنی گرررررممم یا سررررد( بسته به حالم داره!) بذارم کنارم. اگه قبل تر بود می گفتم کتاب بخونم یا فیلم ببینم..اما الان فقط چرت بزنم..انقدری که بعدش خوابم ببره و نوشیدنیه هم از دهن بیفته! بخوابم و خوابای خوب و عجیب ببینم.

آهان...یه موضوع پیدا شد!!

پرحرفی یه وقتایی اون قدر ها هم بد نیست...اوه گرندما گرندما...:دیــ

خیییلی وقت بود که می خواستم درباره ی خواب و رویا حرف بزنم..یکی از عجیب ترین و دم دستی ترین چیزاییه که شاید خیلیا ازش محروم باشن. اما نمی خوام بررسی علمی بکنم یا مفهوم درستش و توضیح بدم. صرفا می خوام یه بخشی از تجربه خودم و بگم و اینکه عایا(!) شما هم همین طور؟

 

قبل ازینکه بخوام درباره اش صحبت کنم بذارین یکم شرایط و مخوف کنم! پرده های کلبه رو بکشم... شومینه رو روشن کنم تا نور آتیش همه جا رو روشن کنه و یه گوشه روی راحتی لم بدم... آها..حالا شد....

اهم...

و اما...شاید برای هرکس تو خواباش یه چیزی باشه که ذهنش به این راحتی نتونه حذفش کنه یا توش دخل و تصرف کنه. نمی دونم بهش توجه کردین یا نه اما یه نکته ای هست که تو اکثر خواب هاتون بهش توجه می کنید بدون اینکه بهش توجه کنید!!!

 

مثلا مهم ترین چیزی که تو خواب برای من اتفاق میفته و توجهم و جلب می کنه، طوری که بعد از خواب هم یادم می مونه "جاییه" که تو خواب می بینم! یعنی شاید حتی موضوع اصلی خواب هم یادم نیاد اما جایی که اون اتفاق افتاده رو اغلب موارد تو ذهنم دارم. نکته ی جالبی که کشف کردم هم اینه که این جائه خیلی وقت ها گوشه ی ذهن من جانشین جاییه که تو بیداری می بینم. این و قبلا برای دو تا از دوستام تعریف کردم اما الان می خوام واضح تر بگم:

من تو خونه مادربزرگم بزرگ شدم (البته نه اونی که اون بالا پاش درد می کرد!) و خونه ی دو طبقه ی حیاط دار و قشنگش جایی بود که دوران کودکی من با کلی تخیل توش سپری شد. خیلی از شب ها من تو خواب یه جایی هستم که تو خودـ خواب مطمئنم خونه ی مادربزرگمه...تنها وقتی می فهمم که این جا اون جا نیست که بیدار شدم و شکل و شمایل خونه ی واقعی رو به یاد میارم. این خونه ی کذایی تو خواب من هردفعه یه شکله...یه دفعه حیاطش با یه در فلزی به یه دامنه ی سرسبز و تو مه ختم میشه! یه دفعه از سقفش یه دریچه به خرپشته ای که من در واقعیت کلی باهاش فانتزی ساختم باز میشه! یه دفعه خونه تراسی داره که به خونه ی همسایه بغلی با یه تراس با نرده های گچ کاری شده و پوشیده از پیچک های بزرگ و رنگی (که حاضرم قسم بخورم رنگ های تند و شادشونو تو خواب به یاد میارم- قابل توجه کسانی که می فرمایند خواب رنگی نداریم!) راه داره که تو واقعیت سال ها پیش خراب شده و جاش یه آپارتمان رفته بالا. و....

اون جا همیشه تو خواب بعنوان یه جا شناخته میشه...درحالیکه هردفعه تفاوتای زیادی داره.

 

این جائه یه وقتایی مکانیه که تا حالا یکبار هم نرفتم اما تو خواب اونقدر واضح بودن و خاص که یادم مونده. مثل یه شهر کوچیک با خونه های یک طبقه و دو طبقه که آنچنان به کوه نزدیک بود که انگار با دراز کردن دستت، نوک انگشتات قله رو لمس می کنه...اون جا خونه ی امنی بود...و آدمایی که آشنان...

انقدر یادمه که اگر یه روزی تصویری شبیه اش رو ببینم میرم سراغش...چون مطمئنم اون و قبلا امتحان کردم.

دیگه بیشتر ازین لو نمی دم چون همین الانم ذهنم فهمیده که بهش نارو زدم و اسرارش و لو دادم. داره از دستم عصبانی میشه و این و می تونم از رو فراموشی ای که داره بهش دچارم می کنه بفهمم! داره دونه دونه اطلاعات و می فرسته تو گاوصندوق اصلی و محرمانه...تا آلزایمر نگرفتم و خونه ی خودمونم یادم نرفته همین جا مثال زدن و تموم می کنم.

اما در کل می خواستم بگم این قابلیت برای همه وجود داره و از نظر من به شدت چیز جالب و عجیبیه که بسی جای بحث داره. چون من ازون دسته آدمایی هستم که معتقدم موقع خواب روح موقتا از بدن جدا میشه و شروع به گشت و گذار می کنه. ظاهرا اینکه کجا میره برای من جالب تر از اینه که چیکار می کنه! شاید برای همینه که مکان ها بیشتر از اتفاقات تو ذهنم می مونه. شاید هم این آرزوی فعلا سرکوب شده جهانگردی باعث شده انقدر روحم تو خواب بی قرار بشه که هی ازین طرف به اون طرف سرک بکشه و منِ کنجکاو و با خودش به هرطرف بکشه.

این توانایی ذهن و روح برای سرگرم کردن من تو خواب و خبر دادنم تو قالب چیزایی که آشنان ولی نیستن و دوست دارم.

شما چی؟! تا حالا بهش دقت کردین؟! که چی بیشتر تو رویاها یادتون می مونه؟ بیشتر به کدوم بخش توجه می کنید؟ اصلا رویایی می بینید یا فقط بیهوش میشین و بهوش میاین؟! بهش فکر کنید. رویاها مهم ان. خبر از عالمی میدن که درگیر شماس و شما هم درگیرش... خبر از بی قراریِ روح و روحِ بی قرارتون میدن. حالا مهم نیست چی...مهم اینه که شما می فهمید کدوم بخشش مهم تر بوده. 

 

+ این که من به مکانِ خواب توجه لازم رو مبذول می کنم جامعیت داره اما استثنا هم داره! تبعا خواب ها هم برام مهم ان. مخصوصا بعضی ااز خواب ها با اتفاقات عجیب یا آدم های آشنا...لازم نیست حتما خودتون و مجبور کنید که یه چیز مهم تو رویاهاتون داشته باشید!!

 

***

ازون جا که مدتی از میادین کتاب و کتاب خوانی دور بودم (!) تنها پیشنهادم کتاب 504 Essential words   ـِ...و کور شوم اگر دروغ بگویم! خیلی خوبه ... بخونیدش حتما    ^____^

 

++ نمی دونم می دونید یا نه اما پنجمین آلبوم1Dهم نوامبر منتشر شد. پیشنهاد من ازین آلبوم دو سه تا آهنگه:

 

If I could fly

Download

I want to write u a song

Download

Perfetct

Download

 

 

+++

 « هر زن 

یک سرزمین است ؛

آداب و رسوم خودش را دارد. »



***

منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#Dream#
برچسب ها : خواب ,خونه ,میشه ,توجه ,شاید ,حالا ,شاید برای

#فقط چند دقیقه وقت می گیره!#

:: #فقط چند دقیقه وقت می گیره!#


سکانس های منتخب


ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او.

خود ستایان تکیه بر اریکه ها زدند.

کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است.

آنان که طیلسان زهد پوشیده اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می درند.

آنان که دستار بر سر می نهند سر از گردن خدا ترسان می اندازند

و آنان که آب بر مردمان می بندند،مردمان را آب از لبه تیغ میدهند.

این نیست آنچه ما می گفتیم.

اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افرازند و کوشک های خودپرستی می سازند وانبانشان را از انباشتن پایانی نیست.

بخشی از فیلم "روز واقعه" - بر اساس فیلمنامه ی بهرام بیضایی


منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#فقط چند دقیقه وقت می گیره!#
برچسب ها : آنان

#دانم که ندانم؟؟؟!!*#

:: #دانم که ندانم؟؟؟!!*#

گاهی یه بحث ساده ی باعث میشه یک آن تکون بخوری...

قضیه چیزی بین احساس و منطقه...این که یه منطق با تمام احترامی که براش قائلی می خواد شروع کنه به اثبات اینکه دلیلی نداره محبتی نسبت به کسی که سال ها پیش گوشه ای از این دنیا اتفاقی براش افتاده که ممکنه بدترش سر خیلی ها بیاد تو قلب تو بوجود بیاد...تو یجورایی همین که زندگی عادی تو از لحاظ احساسی کنترل کنی کافیه! و این محبت و احترام و شوق یک جور مقدس ساختن چیزیه که با همه ی خوبیش مقدس نیست...و اوج اون جاست که تو تنها جوابی که برای خودت پیدا می کنی اینه که قرار نیست منطق همه جا جواب بده...

بعد برای خودت سوال پیش میاد که اگر این قضیه انقدر بدیهیه در حدی که بگن تو چرا فکر می کنی داری  نفس می کشی؟! پس چرا نمیشه تو عالم واقعیت و منطق تحلیلش کرد؟ یا اگر میشه گیر و گورش چیه که قلب هرکسی رو به درد نمیاره؟! یه موردش بحث تفاوت نگرشه..بین احساسی برخورد کردن و خشک بودن..اما این خیلی قانع کننده نیست...مگه نمیگن این حقیقته؟ مگه به واسطه ی حق بودنش مهر و محبت هم نمیاد؟ مگه....؟ حس می کنی اگه جلوتر بری ممکنه همه چیزی و که برات مهم بوده ول کنی تا این جوری دچار سردرگمی نشی..ازین که تو یه چیزی حس می کنی که اگه منطقی نگاش کنی حس نمیشه..و از دید یه سری حتی حماقت خونده میشه! چون تهش یه واقعه بوده!!! همین و بس...یه واقعه که پشتش چیز بزرگیه..اما دیگه نه در اون حد!

برای من کم و بیش آزاردهنده گذشت تا اینکه یه شب که کنار خانواده نشسته بودم تا تو تلویزیون دیدن شبانه همراهی شون کنم، صدا و سیما ابتکار (!) بخرج داد و برای بار ششصد و پنجاه و هشتم(!) فیلم "روز واقعه" رو گذاشت...موسیقی آشنای فیلم و میلت به شنیدن حرفای حسابی به جای فقط روضه ( تکرار می کنم...فقط روضه!) باعث شد از اول فیلم دقیق بشم و پا به پای بقیه ببینم...داستان جوان نصرانی تازه مسلمون شده ایه که مجلس عروسی رو بخاطر شنیدن ندایی که کمک می طلبه رها می کنه و بدنبال صدا میره و دست آخر عصر عاشورا به کربلا میرسه. تو فیلم مدام صحبت از حقیقته...حق...حقیقت..به حق...سوای فیلم نامه استثنائی و صحنه هایی که به نسبت زمان ساخت فیلم واقعا خوبن  - بجز دو سه تا سکته وسط فیلم مدام فکرم درگیر چیزیه که بهش میگن حق...هیچ کس صحبت از منطق نمی کنه..کسی حتی واقعیت و نمی گه...حقیقت...آخر فیلم هم به همین ترتیب تموم میشه:

عبد الله:

-       او به بالاترین جایی رسید که بشری رسیده...تمام حجت مسلمانی من حسین بن علی است.

راحله:

-        کجا رفتی؟ چه دیدی؟ بگو عبدالله حقیقت را چگونه یافتی؟

-       من حقیقت را در زنجیر دیدم؛

من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیدم؛

من حقیقت را بر سر نیزه دیدم،

من حقیقت را...

باز هم حقیقت!

از روی کنجکاوی -  یا شایدم چون هرچی گم میشه اول میرم سراغشو از گوگل می گیرم! دنبال واژه ی حقیقت گشتم...اولین مورد برای ویکی پدیا است...شروع کردم به خوندن..تفاوت بین حقیقت و واقعیت...داره جالب میشه...یه جورایی انگار با خوندن دو سه سطر حس کردم می تونم جواب بگیرم:

حقیقت شامل ذات هر چیزی بوده و غیر قابل تغییر است و به همین دلیل بر خلاف واقعیت امری است که لزوماً با برهان‌های علمی قابل اثبات نیست. در بسیاری موارد حقیقت ( به دلیل اینکه از دسترس انسان به حیطه ذات به دور است )به نوع نگرش افراد بستگی پیدا میکند.

با ادامه و خوندن راجع به تفاوتای نگرشی که باعث میشه حقیقت گاهی با واقعیت امر یکی شمرده بشه با این حال که در اصل این طور نیست تازه دلیل بعضی چیزارو می فهمم...تفاوت بین دیدگاهی که بیشتر بر اساس اصول متریالیستی جلو میره و دیدگاهی که بشدت بعد دیگه رو تایید می کنه...

اگر در ریشهٔ واژگان حقیقت و واقعیت دقیق شویم، تفاوت‌هایی را مشاهده می‌کنیم. ریشهٔ کلمهٔ حقیقت، "حق" و به معنای راستی و درستی است و ریشهٔ کلمهٔ واقعیت، "وَقَعَ" به معنای رویدادن و یا اتفاق افتادن است. حقیقت، اشاره به ماهیت راست و درست و صحیح دارد و واقعیت اشاره به امور عینی و یا اموری که اتفاق می‌افتند.

یک نگرش افراطی حقیقت یک واقعه تاریخی را جز بیان عواطف و احساسات گوینده در رابطه با آن واقعه نمی‌داند و هدف آن جذب باور به حقیقت گفته شده است.

گاهی بعضی چیزا پیچیده تر از اونیه که یه نفر احساس کنه عقلش اونقدر گنده هست که بتونه راحت همه شو مدیریت کنه...و تا جایی می خوره به یه بن بست بگه انقدر ها هم پیچیده نیست! منظورم خودمم هستما! منم خیلی جاها پیش خودم می گم چرا انقدر می پیچونی؟! همه چی سرراسته!

و همه مون غافلیم از اینکه اون تفکری که آشنا شدن باهاش باعث شد یه چیزایی به نظرمون ساختار غلطی بیان پیچیده بوده! اثرش ساده اما خودش پیچیده بوده...فقط وقتی می فهمی که بخوای یه پل بزنی..و توضیحی پیدا نکنی..فقط با یه گشتن ساده میشه چند تا جمله فهمید که تمام اختلافا قابل هضم و قابل توجیه بنظر میاد.

+

بچه که بودم داستانی خوندم به اسم "آفتاب آمد، دلیل آفتاب"! تبعا اسمش برام غیرقابل فهم بود...داستان کودکانه ای درباره ی یه آفتاب پرست تو یه روز ابری...آفتاب پرست راه میفته تا خورشید و پیدا کنه..سر راه میرسه به یه موش کور و سراغ آفتاب و می گیره..موش کور میگه آفتابی در کار نیست..میرسه به یه خفاش..اونم وجود آفتاب و انکار می کنه...هر دو - درحالیکه روی آفتاب پرست خیمه زدن ( فکر نمی کنم این اصطلاح و تو کتابش نوشته بود ولی میدونین مال چند سال پیشه؟! همینم که یادم مونده خیلیه!!) که اصلا یه دلیل بیار واسه آفتاب...کو آفتاب؟ رو چه حسابی میگی آفتاب هست؟- نتیجه گیری می کنن که چون دلیل منطقی برای وجود آفتاب نیست پس آفتابی هم در کار نیست...آفتاب پرست بیچاره هم که با همه ی وجود داره سعی می کنه دلیلی پیدا کنه و این وسط خصوصیات آفتاب و میگه مثل گرما و نوری که هیچ کدوم ازون دو تا حسش هم نکردن کم کم به استیصال میرسه و فکر می کنه هیچ راهی برای اثباتش نیست. تا اینکه ابرها کنار میرن و آفتاب میاد...آفتاب پرست بالا و پایین می پره که "آفتاب آمد، دلیل آفتاب!"..در حالیکه این جمله رو با خوشحالی و شعف تکرار می کنه برمیگرده تا چهره اون دو تارو ببینه که متوجه میشه هردو غیبشون زده!!!

حکایت بعضی چیزا هم همین جوری شده...اما لااقل تا وقتی قلبت مطمئنه و عقلت به شک نرسیده جای ناراحتی نیست؛ دلیل آفتاب، خودِ آفتابه...

+

نمی دونم چیزی از حرفام فهمیدین یا نه... اما یه مشت واژه رو دلم مونده بود که باید پرتاب میشد بیرون...

با یه غلظت ویژه ای اعتراف می کنم تمام این حرفا هیچ ربطی به بحثی که درباره اش صحبت کردم نداشت...نمی دونم چرا..فقط کلا یه جور موتور بود برای روشن کردن من برای بیشتر فهمیدن..بیشتر خوندن...درد و دلای بعدش حاصل تمام حرفایی بود که از هر زبانی شنیده میشه...و خیلیاش یا بدون فکره یا با فکرایی که فکر می کنن خیلی قابل اتکاس! چیزی که در نهایت و در کمال خوش بینی بشه اسمشو دیدگاه گذاشت با چیزی مقایسه میشه که اسمش حقیقت ه..با هرتعریفی...

+

نیازمندیم که بیشتر بفهمیم...

و به قول ادل: نیازمندیم که دیگر دیر نباشد!

+

اگر خواستین متن کامل رو با عنوان حقیقت از ویکی پدیا داشته باشین به اینجا سربزنین. 

*: نقل قول مشهوری از سقراطه که ریشه ی فلسفه ی ندانم گرایانه! برای بیشتر دونستن این هم میتونین به اینجا سر بزنین.

++ منظور از تیتر صرفا یه جوری سردرگمی از وضعیت و نشون میداد و هیچ ارتباطی به فلسفه ندانمگرایی و پارادوکس سقراط نداره!

منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#دانم که ندانم؟؟؟!!*#
برچسب ها : حقیقت ,آفتاب ,میشه ,فیلم ,دلیل ,چیزی ,آفتاب پرست ,دلیل آفتاب ,آمد، دلیل ,وجود آفتاب ,برای بیشتر

#!paint_your_life#

:: #!paint_your_life#


زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هرچیز دیگری قوی تر است.

آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان  و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی بادقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند

باورکردنی نیست، اما همین گونه است. زندگی از هرچیز دیگری قوی تر است.

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.

من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

+

چند روز پیش رفتیم شهرکتاب...ازون وقتایی بود که انقدر کتاب فروشیِ خونم کم شده بود که احساس می کردم اگه الان نَرَم مثل کمبود قند یا هرچیز ضروری دیگه تو بدن به یه حد خطرناک میرسه و یه بلایی سرم میاره.

وارد که شدم انگار بعد مدت ها می تونستم نفس بکشم...جدی دلم تنگ شده بود. اول فک کردم صرفا "من" می تونم اون جا تفریحات سالم پیدا کنم! اما به محض اینکه سر برگردوندم تفریحی پیدا شد که تا یه ربع سرگرم شدیم. البته تنها و تنها به این دلیل از سرگرمیِ جدید دست کشیدیم که هرآن ممکن بود یکی از مسئولان گرام اون جا گوشمون و از دستش آویزون کنه!

مدت ها بود که بعد از دیدن سایت هایکوکتاب و اولین هایکوکتاب ها تصمیم داشتم حداقل یه بار تجربه اش کنم. تصور شعر گفتن با کتابایی که داری...در آوردن یه مفهوم از چند تا اسم مثلا بی مفهوم...

اما هربار یا نشده بود یا اگرم شده بود حال نداشتم عکس بگیرم (خودتون و بذارین جای من! کی وسطِ دراز کشیدن اونم به صورت سرو ته رو تختش یا حتی یه استراحت معمولی حس بلند شدن و درآوردن کتابا از قفسه و چیدنشون روی هم و روشن کردنِ گوشی و بردن روی دوربین و عکس و اوووووف و داره آخه؟)!!

خلاصه که هنرنمایی چند روز پیش یه جورایی تجربه ی کاریه که چند وقته هوس تجربه شو داشتم.

این مال منه:


 

 

اینم مال همراه گرامی :

 

 


به خودش اون موقع نگفتم ولی انصافا مال اون جالب تر شده...یه حس خاصی توشه...مخصوصا اون بخش "گزارش به خاک یونان" ِش.

 

+

 

یه روزی که حالم یکم بدتر بود می خوام بشینم و درباره این بنویسم که چی میشد اگر به جای اینکه این جا به دنیا بیام و مجبور شم کلی جون بکنم و جوونیم و بجای زندگی کردن و رسیدن به رویاهام خودم و بالا بکشم تا برم جایی که یکی دیگه از صفر همه ی اون چیزارو داره و بعد اگـــــه زنده موندم و هنوز جونی داشتم بعد از محکم کردن جای پام تازه بشینم ببینم می خوام چجوری زندگی کنم، همون اول مثل بچه ی آدمِ متمدن جای دلخواهم بدنیا اومده بودم. الان فعلا حالم هنوز اونقدر خوب هست که نشینم ناله کنم و غر بزنم!!

جدی خدا پس فردای قیامت چجوری می خواد قضاوت کنه بینِ من و اونی که تمام اون چیزایی که من فقط خوندم یا دورادور دیدم و تجربه کرده؟! چجوری قراره جواب این همـــــــــه اختلاف داده بشه؟! چی قراره به من داده بشه که جای این خلا ها رو پر کنه؟..نه اینکه شک داشته باشم...خیلی چیز بزرگیه. برام سواله...حس غریبیه..حالا تازه وضع ما خوبه...ببین اونی که تو آفریقا...ولش کن...باشه همون برا وقتی که حالم بدتر بود...

 

+

 

دیروز اولین جلسه کلاس زبان آموخته رو رفتم! نمی دونم چجوری بگم که این مرد اصن یه وعضیه!! اگه قرار باشه اعتماد بنفس و دانش و طنز و جدیت و جذبه و لودگی و سخن وری و فشرده کنن و بصورت یه محصول ارائه بدن، فکر کنم اینم یکی از همون محصولات کذایی باشه! حالا یه روزی درباره ی اینم می نویسم! هنوز کیفیت کارش برام روشن نشده حقیقت...

 

+

جوزف بی حرکت روی نیمکت نشسته بود و مراسم قربانی را تماشا می کرد. با خود فکر کرد:« این مرد به چه چیز دست یافته است. از میان تجربیات زندگی آن چه که او را ارضا می کرد انتخاب کرده بود.»

جوزف چشم های شاد پیرمرد را دید و مشاهده کرد که چگونه در لحظه ی مرگ حیوان شاد و راضی است. جوزف به خود گفت:« این مرد رازی را دریافته است.»

اکنون پیرمرد روی نیمکت کنار او نشسته و به دریا، آن جا که خورشید را لحظه ای پیش در کام خود کشیده بود نگاه می کرد. دریا سیاه بود و باد آن را تازیانه می زد.

به خدای ناشناس - جان اشتاین بک

منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#!paint_your_life#
برچسب ها : زندگی ,چجوری ,تجربه ,داشتم ,باشه ,جوزف ,دیده بودند، ,هرچیز دیگری

#you-have-your-chance#

:: #you-have-your-chance#

قبل از اینکه شروع به حرف زدن بکنم، به این دقت کردین که سایز نوشته های من پست به پست بزرگ تر میشه؟!

فکر کنم بهتره خیلی زیرپوستی و آروم برش گردونم به یه حد وسط!

 

امروز هوا عالی بود....از عالی اون ورتر....ابر...بارون...تگرگ...و من که به هیچ منظره ای دسترسی نداشتم به شمعدونیای باغ کوچیک مادر گرام قناعت کردم و چند تا عکس محض خوش کردن دل خودم که بارونِ به این قشنگی و از دست ندادم گرفتم.

 

راستش حالم گرفته اس...کمی تا قسمتی...امروز تمام تلاش و گذاشتم که لااقل سیزن هفت HIMYM و تموم کنم...و متاسفانه قسمتای جالبی ندیدم... و اصن نمی فهمم چرا هرچی جلوتر میرم حس می کنم اینا یه حق کپی رایت درباره شخصیت رابین به من بدهکارن!!!....البته نه از همه لحاظ...ولی از خیلی لحاظا....و یاد چند ماه پیش میفتم....و نمی دونم چرا..حالم بد و بدتر میشه...یه جورایی شبیه مازوخیسم شده! اما باید تموم شه...

من یه قانونی دارم! چه تو کتاب خوندن، چه فیلم دیدن! که حتی تو زندگیمم سعی می کنم بهش پایبند باشم! اونم اینه:« هیــــــــــچ وقت نصفه کاره نذار...آخرش و ببین!» برای همینه که حتی یه کتاب مزخرف رو اعصاب و درباره یه زن خیالاتیِ هوسباز تا آخر می خونم...یه فیلم غمناک و تا آخر می بینم...و وقتی زندگی سخت میشه حتی یک لحظه هم به حذف خودم فکر نمی کنم...چون باید تا آخــــــــرش و ببینم!!

به نظر من هرکدوم اینا قراره به یه سرانجام خاص برسه...مثل چارلی چاپلین معتقد نیستم که «هرچیزی آخرش خوشه»! اما معتقدم که اگه تا آخرش و نبینی انگار همیشه یه گوشه ای از ذهنت درگیر چیزیه که تموم نشده! یه جایی از دل و مغزت هنوز درگیر داستانیه که آخرش و نمی دونی...و این داستانا مدام بیشتر و بیشتر میشن! و وزنشون سنگین و سنگین تر!

برای همینه که گریه ها و بغضای رابین و می بینم و با اینکه می دونم تهش حدودا چی میشه باز تحمل می کنم و مصمم تصمیم می گیرم تا آخرش ّو بـــــــــــبـــــــیـــــــنــــــــــم! نه شنیدن حتی...ببینم!

یا حتی برای همینه که این روزا یه سری سختیارو تحمل می کنم...یه چیزایی رو با خودم می کشم که هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم هندل کنم! اما بازم ادامه می دم! یا اون وقتایی که حس می کردم خالیِ خالی شدم و دیگه هیچی ندارم که بخوام براش یا برای موندن پاش زندگی کنم (این هیچ می تونه آدم، باور، هدف یا حتی یه جرقه کوچیک باشه...مثل روشن شدن یه کبریت تو تاریکی یه اتاق!) چشمامو از هر چیز تیز برمی گردونم...تو خیابون احتیاط می کنم و فکر مرگ و از سر بیرون می کنم! هنوز آخرش نشده...و من باید آخرش و ببینم

تا حالا به کسایی که خودشون و حذف کردن از زندگی فکر کردین؟!

یه جورایی این حس و میده که وسط یه بازی بزرگ دسته تو پرت کنی یه گوشه و بری ازبازی بیرون...درحالی که حتی در بدترین شرایط شانس بودن داشتی...

و فکر می کنم به همه ی کسایی که گیم اور شدن! قبل از اون که خودشون از بازی خسته بشن! در حالیکه هنوز شوق بازی داشتن! و این غم انگیزه...و ترسناک...حالا...وقتی هنوز فرصت بازی هست...

این برمیگرده به دید طرف...من فکر می کنم بعضیا کلا جدی بازی نمی کنن...اومدن یه دست دورِ همی بزنن...نیومدن که ببرن! به هردلیلی...ولی یه چیزی هست: این که فکر کنی از الان باختی..اونم قبل اینکه گیم اور شی و از بازی بندازنت بیرون! این فقط نشونه ی ترس و ضعفه...هرکسی یه نظری داره...اما من میگم حیفه...

هرکس انتخابی داره و انتخاب من اینه که تا وقتی کسی من و بیرون ننداخته بازی می کنم! و هروقت سرحال باشم خوووووب بازی می کنم! یه جوری که حتی اگه باختم، بازنده ی قابل احترامی باشم...

بحث از کجا به کجا رسید!

قضیه جنبه و کنترله! که ظاهرا من جفتش و ندارم!

در کل خواستم بیام تو کلبه و یه اعتراف آروم کنم! دلم عمیــق گرفته! اما منتظرم آخرش برسه...احتمالا فقط اون موقع باز میشه...

+

یکی از دوستای گل یه لینک از یه موسیقی فوق العاده تو کامنتِ پست قبلی گذاشته...با گوش دادنش قشنگ حس کردم تو همون جنگل مرموزم...امتحانش کنین...(باید حتما اشاره کنم من خسته ترم از اونیم که باز لینکشو اینجا بذارم عایا؟!)

+

کتاب جان کریستوفر عزیز یه چیزی تو مایه های دو سه هفته اس که دستمه به ضمیمه یه کتاب دیگه و همین روزاس که کتاب خونه با آژان بیاد ازم بگیره! حتی نمی دونم تلفنی واسه کِی تمدیدش کردم!

چرا این کتاب خونه ها یه سیستم پیشرفته تری ندارن؟مثلا کامپیوتری بکل... چرا مثل کتاب خونه های آمریکا و اروپا اونقدر باشکوه و بزرگ و دکور شده با چوب نیستن؟ چرا این شکلی نیستن؟؟؟!

 


یا این شکلی:



من چرا ازینا تو خونه مون ندارم؟!



 

یا از اینا:



چرا انقدر غر می زنم؟! چرا هیچ کس دستشو جلوی دهنم نمی ذاره؟!....واقعا تنهایی سرکردن تو یه کلبه هم درده ها!! کم کم خل میشی..یا حتی خل تر! لیلا هم که فکر کنم گوینده شد رفت!! حالا من هی می شینم این جا غر می زنم! ...وات اِوِر...منم کلبه دارم واسه خودم!

+

می خوام کم کم به طور جدی شروع کنم برای ارشد خوندن! باورم نمیشه انقدر بزرگ شدم که بخوام ارشدم بدم...همه چیز با یه سرعت وحشتناکی داره جلو میره...یکی زندگی من و گذاشته رو دورِ تند!! سرگیجه آوره...در عین حال حس می کنم سرعتم عادیه! این از قبلیم ترسناک تره!

+

یه پیشنهاد کتاب دارم که خودم هنوز نحوندمش اما به شدتــــــ دوست دارم که بخونم..."مردی در تبعید ابدی" مال نادرِ ابراهیمی و درباره ملاصدراس...تعریفش و از زمان دبیرستان زیاد شنیدم اما با همین یه تیکه هوس خوندنش افتاده به سرم:

 

«

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا!

چنین کنید تا ببینید که خداوند...

چگونه بر سر سفره ی شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکان شما تاب میخورد،

و در کوچه های خلوت شب ، با شما آواز میخواند...

مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

خداوند همه چیز میشود همه کس را_ به شرط اعتقاد...

»

منبع : روزمــــرگ‍‌ے هـــآے دو گریــفـنـدورے#you-have-your-chance#
برچسب ها : کتاب ,بازی ,آخرش ,زندگی ,خونه ,میشه ,کتاب خونه ,برای همینه